عسل بانو.شیرین بانو
عسل به معنای شهد گلها و انگبین. مظهر شیرینی است. و از آنجا که تنها ماده ایست که هرگز فاسد نمی شود مظهر پاکی و خلوص و جاودانگی نیز هست.
سلام دوستای گل عسل.خوبید؟ ببخشید که دیر اومدم برا اپ کردن وبلاگ عسل خانوم.راستش این روزا عسل خیلی خیلی شیطون شده ویک لحظه هم اجازه نمیده من بیام پای کامپیوتر مگر اینکه خواب باشه.که البته اونموقع منم خسته ام وخوابم میاد . اخلاق بد دیگه ای هم که پیدا کرده اینه که نمیذاره ازش عکس بگیریم.وبه محض اینکه دوربین رو دست ما میبینه حمله میکنه به سمت دوربین وبا گریه وجیغ وداد دوربین رو میخواد.براهمین اینروزا نمیتونم خیلی ازش عکس بگیرم. خبر ازهمه مهمتر اینکه عسلم ٢٠ روزی میشه که راه میره.ویکی دوهفته ای هم میشه که دیگه خیلی کم میافته ومیتونه خودشو کنترل کنه.قبلنا خیلی میافتاد.عاشق اینه که ببریمش بیرون تا قدم بزنه.وقتی سوار ماشینش میکنیم بازم دختر بدی میشه وشزوع به گریه کردن میکنه که یعنی نیمخوام بیام تو ماشین.دیگه اینروزا عسل خانوم تمام وقت منو پر کرده واجازه هیچ کاری رو بهم نمیده. حالا بریم سراغ عکسها.هرچند که عکس زیادی نگرفتم.اخه گفتم که دختر بدی شده ونمیذاره عکسشو بندازیم.ولی بااینحال یه چندتایی از عکسها شو براتون میذارم. تواین عکس همینطور که میبینید چون دوربین رو بهش ندادم قهر کرده وازلجش به دوربین نگاه نمیکنه اینم یه نمونه دیگه از قهر واخمش عسلی با بابایی ومامانی میرن خرید ببینید خانوم خانوما چقدر فضوله.هر چیزی نظرشو جلب میکنه.وبه همه چی کارداره. اینجام برگشته وبه بازی بچه ها نگاه میکنه ذوق عسل خانوم ازاینکه بابایی دستشو ول کرده.ببینید چقدر هیجان داره اینم کل قیافه اش. اول از هر چیزی سال جدید رو به تمامی دوستان.همه مامانها وهمه نی نی های خوشگل تبریک میگم.ایشالله که سالی پراز خوشی وشادکامی داشته باشید. راستشو بخوایین متاسفانه عسل کوچولو سال جدید رو خوب شروع نکرد.اخه ما به همراه چند خونواده دیگه ٤ روز مانده به عید رفتیم کردستان عراق.که بدلیل برف وکولاک وسرمای زیاد هم صنم وهم عسل خیلی شدید مریض شدن.اونجاهم دوبار هم درسلیمانیه وهم در اربیل عسلی وصنم رو بردیم دکتر که شکرخدا صنم بااولین دکتر حالش خوب شد.ولی عسل بشدت تب داشت وسینه اش هم عفونت کرده بود.وانگاری داروهای اونجا بهش نمیساختن واصلا تبش پایین نمیومد وحالش خوب نمیشد. دیگه ما مجبورشدیم بخاطر مریضی عسل از دوستانمون جدا بشیم ودقیقا روز سال تحویل برگردیم به ایران.بماند که تو مرز دراون هوای سرد چقدر بهمون سخت وطولانی گذشت.بطوریکه مامانی هم مریض شد.ولی اصلا مریضی من مهم نبود.مهم عسل کوچولو بود. بمیرم الهی که بخاطر حال بدت دکتر دستور داد که هر ١٢ ساعت باید بهت امپول تزریق کنیم.وما تا دوروز تورو هر ١٢ ساعت میبردیم تا امپولتو بزنن. خانوم خوشگلم بخاطرمریضی و بی اشتهاییت لاغر شدی.وبقول صنم که میگه مامان وقتی عسل رو بغل میکنم خیلی سبک شده. الان دو و سه روزه که خداروشکر حالت یه کم بهتره.ولی مثل قبل میل چندانی به غذا نداری.که امیدوارم یواش یواش بی اشتهاییت هم برطرف بشه .درضمن تواین ٢٦-٢٧ روزی که نبودیم دوتا دندون دیگه دراوردی .ودندون پنجمت هم درحال بیرون اومدنه.مبارکت باشه عزیزم. اینم عسل خانوم قبل از مریضیش.بخاطر سردی هوا مجبورشدم روسری این مدلی براش ببندم صنم خانوم در موزه شهر حلبچه(که بخاطر دیدن عکسهای بمباران شیمیایی یه کم حالش گرفته است ومتاثره) قربونت برم عزیزم که اینقدر مهربون وبااحساسی بالاخره ما نمردیم وتونستیم موهای عسل رو دوگوشی ببندیم قربونت برم که تواین عکسها صورتت ودستهای تپل وخوشگلت کوچیک شدن. اینم جوجه کباب روز سیزده عید مونه که توحیاط خونمون کبابش کردیم اینم حیاط فسقلی ما عصرش هم خونوادگی باماشین رفتیم بیرون ویه دوری زدیم وبرگشتیم.اخه بخاطر مریضی چندروز قبلت جرات نکردیم بیرون بمونیم. عسلی در حال شوخی کردن با باباییش عسل گلم.من وبابایی وخواهرت شب ١٦ اسفند برات یه جشن کوچیک گرفتیم.تعداد ادمهایی که تو جشنت بودن کلا ٤ نفر بودن به کمک صنم برات کارت دعوت تولد هم درست کردیم.هرچند که براحتی میشد بریم وازبیرون کارت بگیریم.ولی دوست داشتم کاردست خودم باشه.براهمین با صنم دوشب نشستیم وکارتها رو درست کردیم.هرچند که تو میومدی اون وسط وهمه چی روبه هم میریختی ونمیذاشتی ما کارمونو بکنیم.ولی درهر حال درستش کردیم. حالا بریم سراغ عکسها : عسل هیجان زده از روشن شدن شمع ها عسل متفکر توعکس پایینی هم وقتی صنم فشفشه های روی کیک رو روشن کرد وحشت کردی وشروع کردی به گریه کردن اینم نمونه کارتت این کلاه سفید رو وقتی تو شکم مامانی بودی به همراه شال گردنش برات بافتمش. تواین عکس ببینید چطوری داره به ابجیش میخنده شیطنت از چشم سیات میریزه الهی قربونت برم شیرین مننننننننننننن امروز ١٦ اسفند ماهه.پارسال همین موقعها عسلم ١٠ دقیقه بود که بدنیا اومده بود.وامروز خانوم خوشگل من ١ ساله شده.وما هر لحظه برا بودن عسلی وبرا بزرگ شدنش خداروشکر میکنیم. عزیزم هرچند که بابدنیا اومدنت دنیای مارو شیرین کردی.ولی هفته های اول تولدت هفته های خیلی خیلی سختی بود براما.اخه بنا به تشخیص نادرست دکتر تو یه کم زودتر بدنیا اومدی.ومن وقتی تو اتاق عمل برااولین بار دیدمت تعجب کردم وبه پرستاره گفتم این چرااین شکلیه؟چرارنگش اینقدر کبوده؟ اره عزیزم تا یکی دو ساعت که تورو نذاشتن من ببینم.بعدشم که اومدی پیشم زیاد حالت روبه راه نبود.توبخش نوزادان میگفتن دیسترس داره.وبدونه اکسیژن نمیتونستی خوب نفس بکشی.خاله بهاره که همراهم بود تورودوباره برد بخش نوزادان وشستشوی معده ات دادن نمیدونی چه لحظات سختی بود.تورو ازم گرفتن.لختت کردن ولباسهای خوش بوت رو بهم دادن وبردنت.منم که همش گریه میکردم مخصوصا وقتی اومدم ودیدم که چندتا پرستار افتادن به جونت وداشتن دنبال رگ میگشتن تا بهت انژوکت بزنن وتو انقدر جیغ کشیده بودی که دیگه صدات درنمیومد.بمیرم الهی بعدشم که برگشتیم خونه وبابا جون(بابا بزرگت) با دکترت دعوا کرد.ازبس حرف نفهم بود. روز ١٠ فروردین که برگشتیم شهر خودمون وخونه خودمون بردیمت پیش یه دکتر خوب که اونم گفت این بچه خیلی ضعیفه.چرا وزن نگرفته؟چرااینقدر زرده؟چرااینقدر ضعیفه؟باهر جمله دکتر قلب منم ازحرکت می ایستاد دیگه عزیزم تا یک ماه کارمن وبابایی فقط این شده بود که تورو ببریم دکتر وازمایش و... اون روزای سخت گذشتن وتو الان یک ساله شدی.توالان شدی عزیز خونه ما.توالان شدی همه کس من وبابایی وخواهرت.الهی قربون تو برم که اسم عسل واقعا برازنده اته وبه معنای واقعی کلمه شیرین هستی. ازخدا میخوام که تولد ١٥٠ سالگیت رو جشن بگیری.ازخدا میخوام که بهت عمر بابرکت وتنی سالم وقلبی مهربان عطا کنه. خوشگلم به زودی میام وعکسهای جدیدت رو میذارم. کی گفته عسل خانوم همیشه دختر خوبیه وهمیشه میخنده؟؟ نخیرم عسل این چندورزه یه کم مامانشو اذیت کرده.اخه لثه هاش متورم شده ودندونای بالاییش دارن سردرمیارن.نی نی من فقط دوتا دندون پایینی رو داره.واگه اون بالاییها هم بیان بیرون یه کم راحت میشیم.هم اذیتهاش کمتر میشه وهم اینکه خودش صاحب ٤تا دندون میشه. عسلم معمولا بچه ها موقع دندون دراوردن اذیت میشن .عزیزم توهم صبور باش.خوب وارد دنیای ادم بزرگا شدن.وارد دنیای کباب خورها شدن ولی شیرینم همیشه خندیدن بهت خیلی میاد.پس گلم کمتر اخم کن وهمیشه بخند الهی فدای اون چشمای درخشان وخوشگلت بشم منننننننننننننننننننننن تو این عکس داره یه مسخره بازیهای خواهرش مبخنده عسل ودیدن برنامه بفرمایید شام ودست زدن وتشویق کردنشون عسلی قهر کرده میگم مامانی این رنگ مو هم خیلی بهت میاد ها درادامه هنرنمائیهای مامان عسل (که خودم باشم) اینم یه کار دیگه که البته به خاطر خیلی وقت گیر بودن گذاشتن تمهای تقویم دیگه اینبار تقویم رو نذاشتم.که اگه زمانی وقت وحوصله داشتم تقویم روهم بهش اضافه میکنم.














که الهی من قربون کل قیافه ات برم.خاله ریزه خودم




من خودمم اصلا حالم خوب نبود.دووسه روزی که خونه بابابزرگ بودیم خاله سپیدهء گل زحمت پرستاری از من وعسل رو برعهده گرفته بود.وبرامون سوپ وغذاهای خوشمزه درست میکرد وامپولهای مامانی رو میزد.دست باباییت هم درد نکنه که بخاطر مریضی من شبا تا دیروقت بیداربود وتورو بغل میکرد وباهات قدم میزد تا بلکه سرفه امونت بده وبذاره تا بخوابی.اون چندروز خیلی بهمون سخت گذشت.مامانی تو هم که اون یک هفته رو بازور بهت شیر میدادیم.بکل اشتهاتو ازدست داده بودی.وفقط وقتی درخواب عمیق بودی شیر میخوردی.


















.اخه این هفته میخواییم بریم شهرستان وتااخر تعطیلات عید هم اونجا خونه بابا جون(بابا بزرگت) بمونیم.براهمین تصمیم گرفتیم که جشن اصلیت رو اونجا ودرکنار خونواده هامون برات برگزار کنیم.



















اخه تواین عکس چقدر تو شیرین افتادی عزیزم

.gif)
.نمیتونستی خوب شیر بخوری.کف پاهات وقسمتی از صورتت خیلی کبود بود.دیگه فرداش که متخصص اطفال اومد وتورو دید گفت که باید بستری بشی.
.همش گریه میکردم وبه مامانی معصومت میگفتم همه مامانا نی نی هاشون پیششونه وباذوق وشوق بغلش میکنن وبهش شیر میدن فقط نی نی من کنارم نیست. پنج روز بستریت کردن.منم بعد دوروز اومدم بخش نوزادان وباهات بودم.خیلی بد بود.
بعداومدنمون هم که بازم زردی داشتی ودو شب دیگه برات دستگاه اوردیم خونه.ومنم تو یه اتاق گرم باهات قرنطینه شده بودم.وازت مراقبت میکردم.
بازم ازمایش خون ازت گرفتن ومعلوم شد که درجه زردیت به ٥/١٧ رسیده وبازم دستگاه اوردیم خونه و٣ روز تورو توش خوابوندیم.شاید باور نکنی ولی من تمام اون ٣ روز رو کنار تو ودستگاهت دراز کشیدم که یه وقت تو چشم بندتو برنداری.اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم.فقط گریه میکردم.ازاونور هم باهامون تماس گرفتن که تست غربالگری تیروئیدت مشکل داره وباید دوباره ازمایش بدی.این مشکل واین استرس هم به استرسهام اضافه شد.فقط خدا میدونه که من چی کشیدم.البته خدارو شکر که ازمایشت اشتباهی شده بود وهیچ مشکلی نداشتی..gif)
.gif)
.gif)
.gif)


اینم نمونه اخمهاش .....

این ناراحتیهاروهم داره خوشگلم













ازجمله درست کردن تقویم.

| Design By : Pichak |





